مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
197
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حال آنكه دخترك را من كشتهام . به خدا سوگند كه اين كار ، ناشدنى است . پس در حال ، از خانه بيرون آمده ، در ببست و در ميان شهر همىرفت تا بنزد بهادر رسيد و در پيش روى شحنه بايستاد و گفت : اى خواجه ، بهادر را مكش . كه از اين گناه ، بريست . به خدا سوگند كه دخترك را جز من كسى نكشته . شحنه چون اين بشنيد ، او را با بهادر گرفته ، بآستان ملك برد و آنچه از امجد شنيده بود ، با ملك بازگفت . ملك نظرى بسوى امجد انداخته ، به او گفت : اين دخترك را تو كشتهء ؟ امجد گفت : آرى منش كشتهام . ملك گفت : سبب اين حادثه ، حديث كن و سخن براستى بگو . امجد گفت : اى ملك ، بدان كه سرگذشت من عجيب و كار من غريب است . پس از آن ، حكايت بازگفت و آنچه كه بر او و برادرش رفته بود ، از آغاز تا انجام بيان كرد . ملك را عجب آمد و در شگفت ماند و به او گفت : من دانستم كه تو معذورى . و لكن اى پسر ، آيا ميل دارى كه وزير من شوى ؟ امجد گفت : سمعا و طاعة . پس ملك ، او را و بهادر را خلعت بداد و از براى او خانهء شايسته ، در خور عطا فرمود و خادمان و ظروف و فروش و ساير آلات و ما يحتاج از بهر او ترتيب داد و فرمود كه برادر او ، ملك اسعد را جستجو كنند . پس امجد در مسند وزارت بنشست و به عدالت حكمرانى كرد و بعزل و نصب بپرداخت و از بهر برادر اسعد ، منادى بكوچههاى شهر بينداخت . روزى چند ، منادى در كوچه و بازار ندا در داد و از اسعد ، خبرى و اثرى پديد نشد . امجد را كار بدينجا رسيد . اما ملك اسعد را مجوس تا يك سال ، شب و روز اشكنجه ميكرد تا اينكه عيد مجوس نزديك شد . بهرام مجوس سفر را بسيجيد و كشتى مهيّا كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .